یک عکس و یک خاطره

مهدی وطن خواهان اصفهانی در 1361/04/23 طی عملیات رمضان به اسارت رژیم در آمد از نحوه برخورد اسرای ایرانی در مورد خبر ارتحال امام خمینی می گوید.

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان


خاطره ای از آزاده عبدالحسین برزیده از موصل4


حاجی رفته بود، به درخواست او ارشد آسایشگاه شده بودم و برای همه امکانات محدود مسئولی قرار داده بودم حتی دو تا چراغ علاء الدین هر کدام مسئولی داشتند، ته این قصه معلوم نبود روزها بیرنگ و بی خبری از آزادی در گذر بود پس باید از همه چیز خوب نگهداری می شد و نظمی که به راحتی به دست نیامده بود باید حفظ می شد این یک جور قانون بقا بود.



من حوصله این مسئولیت را نداشتم بعد از دو سال که ارشد آسایشگاه بودم گفتم امسال نفس راحتی میکشم بی دغدغه سرم را پایین می اندازم و مشغول خودم میشوم اما گاهی نمی شد که نمی شد. حاجی گفت امسال هم کاندیدا شو گفتم به روی چشم وگرنه من که دنبال دردسر نبودم.


اضطراب، اضطراب. ده شب بعد از ارشد شدن شبها بیدار می ماندم و این هم قانون بود کسی که ارشد می شد باید ده شب شبها را بیدار می ماند و مراقب اوضاع آسایشگاه می بود.


بعد از دوازده شب بیخوابی گفتم یک امشب را چشم روی هم بگذارم چشمهام از بیخوابی می سوخت و توی دلم آشوب بود به زحمت خودم را سر پا نگه می داشتم آنقدر خسته بودم که به زمین سفت خوابگاهم و بالشی که زیر سرم نبود فکر نمیکردم .


یکی از بچه ها که با روحیات من آشنا بود گفت من امشب نگهبانی میدهم تو با خیال راحت بخواب هنوز سرم به زمین نرسیده بود که صدای نگهبان بلند شد: عبدالحسین عبدالحسین.


سرم را چرخاندم دیدم با باتوم از پشت پنجره به یکی از بچه ها اشاره کرد وگفت به او بگو برود بخوابد.یکی از بچه ها بود که به خاطر افسردگی شدید تعادل روانیش را از دست داده بود و سرپا ایستاده بود و مشغول جر و بحث با خوش بود و دستهایش را با طرف دیوار تکان می داد و انگار داشت با کسی صحبت می کرد و  گفتگویشان گل انداخته بود بعد نشست و بی مقدمه شروع به نوشتن وصیت نامه کرد .


سنگینی عجیبی در سرم احساس میکردم، انگار هفت هشت کیلو شده بود و گردنم به زحمت آنرا تحمل می کرد. گفتم فلانی و چند مرتبه به اسم او را صدا کردم گفتم برو بگیر بخواب اعتنایی نکرد بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و دستی روی
شانه اش گذاشتم گفتم داداش برو بگیر بخواب از من اصرار و از او انکار یکمرتبه عصبانی شد و با صدای بلند گفت: این عبدالحسین برزیده نیست این معاویه ابن ابی سفیان است.


گفتم من معاویه ام اما تو هم برو بخواب ،تسلیم شد.نگاهی به نگهبان که پشت پنجره ایستاده بود انداختم و گفتم انا عاجز ولله انا عاجز.


صبح آن روز توی اختلاف بین بچه ها و چند نفر اهل تسننی که در آسایشگاه بودند بر سر تقسیم آب برای وضو حکم داده بودم و کلی آیه و نشانه آورده بودم و حالامعاویه شده بودم گفتم چه روزی بود امروز که صبح مفتی بودم و شب معاویه و یکسال دیگر با این دردسر ها سپری شد و قصه ادامه داشت.



انتهای پیام / م

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان،


خاطره ای از آزاده حمید آبدار اردوگاه 20 تکریت


بدر با کابل افتاد به جان بچه ها همیشه بدترین کابل ها را او می زد و جای کابل هایی که می زد تا مدتها روی بدن آدم می ماند.



صبح تاسوعا بود و صدای حسین، حسین و یا ابوالفضل تا کیلومترها آن طرف تر می رفت و توی بیابان های اطراف اردوگاه می پیچید، کابل و باتوم بود که به خاطر عزاداری محرم بالا و پایین می رفت و بدن بچه ها را نوازش می کرد.

نگهبانان عراقی آنقدر گرم زدن بودند که عرق از سر و رویشان سرازیر بود و صورتهایشان سرخ، سرخ شده بود.


ایام محرم برنامه همیشگی شان همین بود هر روز یک آسایشگاه را به باد کتک می گرفتند و بچه ها که آب از سرشان گذشته بود می گفتند هرچه بادا باد بگذار بزنند ما که این ده روز را عزاداری کردیم تاسوعا و عاشورا که جای خود دارد .


عده ای از زیر ضربات می گریختند اما جایی نبود که بگریزی تلاش عبثی بود از سر ناچاری، در این میان یک نوجوان بسیجی بندرعباسی که پوست تیره و موهای فرفری اش داد می زد که بندری است از دست کابل ها وحشت زده به این طرف و آن طرف می دوید و در این جست و گریز ها محکم به لبه تیز درب بزرگ آهنی آسایشگاه خورد و شاهرگ گردنش پاره شد جثه کوچکش غرق خون شد و زیر لب چیزی گفت و به زمین افتاد .


بدر گفت کافی است برویم  و آن نوجوان را به بیمارستان فرستادند.


صبح عاشورا عزاداری را علنی کردیم طوریکه عراقی ها وحشت کرده بودند و عجب اینکه بدر را در بین نگهبانها ندیدیم عاشورا گذشت و روزهای بعد هم اورا ندیدیم و سراغ او را که می گرفتیم می گفتند به یک کشور خارجی رفته است .


آن پسر بندری خوب شد و مدتها پس از آن قضیه  یک روز من و او کنار در آسایشگاه نشسته بودیم که مرد سیاه چرده و لاغر اندامی را دیدیم که با دو نگهبان به طرف ما می آیند با آمدن او مسئول خبردار ، خبرداد داد. مرد اشاره داد که خبردار لازم نیست.


به چهره اش دقیق شدیم، بدر بود، باور کردنی نبود، از آن مرد قوی و درشت هیکل مشتی پوست و استخوان باقی مانده بود.


بدر با حالی نزار به روی زمین نشست و خودش را روی پای آن نوجوان انداخت و گفت مرا حلال کن معلوم نیست زنده بمانم و گریه را سر داد و گفت: ابوالفضل چوب این آزار و اذیت ها را به من زد من صبح عاشورا چشم باز کردم و دیگر نتوانستم از رختخواب بلند شوم .


تا چهل روز خوراک او فقط سرم بود و بیماری او را تشخیص نداده بودند. از همه حلالیت طلبید و گفت من بعد نمی گذارم به شما آزار و اذیت برسانند و از آن پس اذیت و آزارها کمتر شد.


ما دردسرها را کشیده بودیم و تا آخر خط ایستاده بودیم و با درد کشان هرکه در افتاد بر افتاد.



انتهای پیام / م

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان،


خاطره ای از آزاده حسین امینی اردوگاه موصل 4


روزهای اول بود و هیچ کس خودش را اسیر نمی دانست همه متفق القول می گفتند باید همان روال جنگ را ادمه بدهیم و مبارزه کنیم جنگ، جنگ است و برای کسی که برای ایثار و شهادت آماده شده است  نشستن روی شن های داغ بصره و کتک خوردن هم خیلی غریب نبود.



بعد از خوردن مشت و لگدهای مفصل در بصره به طرف بغداد حرکت کردیم و در محوطه استخبارات سربازان درشت هیکل و کابل و باتوم بدست استقبال ویژه و به یاد ماندنی از ما کردند.بچه ها یکی یکی از میان بارانی از خشم و کینه که با چوب و کابل به سر و صورتشان فرود می آمد عبور می کردند و با سرو صورتهای خونین و بعضاً با دست و پای شکسته بیرون می آمدند.


غروب شده بود، رنگ آسمان به سرخی کشیده بود ،صدای آه و ناله می آمد و حروف و کلمات نامفهوم عربی در میان آه و ناله زخمی ها و مجروحین گم می شد سرخی غروب خاکستری می شد و رنگ خون در حال و هوای خاکستری پر رنگ تر به نظر می رسید و درد و زخم غربت را به استخوان می رساند.


در این محشر ناله و صداها؛ هرکس مشغول خودش بود که صدای اذان بلند شد الله اکبر الله اکبر،همه به طرف صاحب صدا رو برگرداندند آقای مرتضوی بود که علی رغم بیماری و وخامت حالش برخاسته بود و داشت اذان می گفت. سکوت حاکم شد.


اذان تمام شد و همه با آن قیافه های زخمی و درهم و برهم برای نماز آماده شدند و خودشان را جمع و جور کردندگفتند آب برای وضو نداریم آقای مرتضوی گفت : همانجا که نشسته اید دست را روی خاک بمالید و تیمم کنید.


دستهای خونین یکی یکی روی خاک رفت و به صورتها کشیده شد و صف کشیدیم و جماعت شدیم فقط صدای قرائت دلنشین آقای مرتضوی به گوش می رسید.


سربازان عراقی با حالتی از بهت و تعجب مارا نگاه می کردند آنها که توی دشنامها و فحش و فضیحت هایی که به عربی
می دادند کلمات "مجوس و آتش پرست" برای ما مفهوم بود حالا داشتند نماز خواندن این مجوسین را تماشا می کردند.


سلام نماز را دادیم و سربازانی که تا حالا در حال کتک زدن و دشنام دادن بودند برای ما آب آوردند تا دست و صورتها را بشوییم.



انتهای پیام / م

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان،


خاطره ای از آزاده علی امیری اردوگاه 17 تکریت قاطع یک


چند روزی هم در آسایشگاه ما بود، برای ورزش پیش قدم می شد با اینکه کم سن و سال هم نبود  با آن جثه لاغر و نحیف اول از همه شروع به دویدن می کرد و آخر از همه از نفس می افتاد.




افسران عراقی اردوگاه او و چند نفر از فرماندهان را مهمان کردندو سفره رنگینی برای آنها انداختند ، به گمان خودشان سنگ تمام گذاشته بودند ، حاجی گفت آن ها به ما احترام گذاشته اند و ما را دعوت کرده اند باید مهمانشان کنیم.


بچه ها  گفتند حاجی ما که چیزی نداریم با چی مهمانشان کنیم ؟


گفت: گوشت سهم خودمان را کنار می گذاریم و یک روز را روزه می گیریم و یا یک روز گوشت نمی خوریم طوری نمی شود.


قاطع یک 6 تا آسایشگاه داشت و هر آسایشگاه میزبان حدود150 نفر از بچه های ما بود که با سهمیه گوشت یک قاطع می شد کبابی برای آنها دست و پا کرد.


همگی موافقت کردندو افسران عراقی را دعوت کردیم و با اندک محصولات کشاورزی که خودمان توی حیاط اردوگاه کاشته بودیم خوراک های رنگارنگی تهیه کردیم، از گوجه و بادمجان و کدو و هر چیز که از سهمیه غذایی کنار گذاشته بودیم، سفره مجللی انداختیم وقتی افسران عراقی سفره را دیدند از تعجب دهانشان باز ماند آنها خوب می دانستند تهیه این غذا ها با آن امکانات محدود چیزی شبیه معجزه بود سر سفره نشستند.


حاجی ابوترابی با مهربانی و لبخندی که همیشه گوشه لبش بود گفت: شما مارا مهمان کردید ، ماهم وظیفه داشتیم شما را دعوت کنیم و با دست به سفره اشاره کرد: بفرمایید.

 


«« و من الله التوفیق »»

«« مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان »»

 

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان،


خاطره ای از آزاده محمدرضا بهزاد نژاد اردوگاه موصل 2 قدیم


عراقی ها خیلی پایبند و مقید به امور مذهبی نبودند و اگر هم بودند مقید ها را توی اردوگاه ها نمی آوردند، بعضی هاشان نماز می خواندند و برای قرآن احترام خاصی قائل بودند و اگر کسی پاهایش را به طرف جایی که قرآن بود دراز می کرد به او تذکر می دادند ولی اصل کارشان خراب بود ، اغلب فساد بین آنها رواج داشت و بیشتر مشروب می خوردندو اغلب شبها مست توی اردوگاه درحال تلوتلو خوردن بودند.



بیخود نبود که صدام در یکی از سخنرانی هایش خطاب به سربازانش، بسیجی های ایران را به رخشان کشید و گفت: ای بزدل های ترسو! مثل بسیجی های ایران شهامت داشته باشید و در سخنرانی دیگری گفت: من اگر بسیجی های ایران و ارتش ایران را داشتم دنیا را فتح می کردم. و خدا را شکر که نداشت.


از جمله این سربازان ، در اردوگاه ما یک محمدهادی بود که تقریبا هر شب مست بود و در حال تلوتلو خوردن توی محوطه بود از قضا درشت هیکل هم بود و چهره خشنی داشت ولی گیج و منگ بود و دربین بچه ها به محمد گاوی معروف شده بود.


این محمد هادی فهمیده بود که بچه های ایرانی چنین برای او گذاشته اند و از یکی از دوستان پرسیده بود: چرا بچه های شما به من محمد گاوی می گویند؟ این دوست ما جواب داده بود: میدانی چرا؟!چون گاو گیج است ، تو هم گیجی .

محمد هادی حسابی کیفور شده بود و از آن به بعد با غرور خاصی به بچه ها نگاه می کرد با خودش خیال می کرد که چقدر خوب است که این همه ازش حساب می برند!


و الحق هم حماقت او و هم قطارانش همیشه دست آویزی برای طبع ظریف و شوخ طلب بچه های ایرانی بود.

 


«« و من الله التوفیق »»

«« مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان »»

 

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان،


خاطره ای از آزاده عباس برهانی اردوگاه موصل 1 و 2


حسین آقا و پسر دوازده ساله اش علیرضا در جاده اهواز گیر عراقی ها افتاده بودند ، حسین آقا از اهواز یخ و شکر و خاکشیر پشت ماشین نیسانش گذاشته بود و  می آمد که برای بچه ها توی خط شربت درست کند ولی سرنوشت برای او و پسرش چیز دیگری رقم زده بود و آن خاکشیرها هیچ وقت به خط نرسید ولی توی اردوگاه به گردان شربت معروف شده بودند.



فرمانده عراقی اردوگاه ما از آن نظامی های مغرور و ازخود متشکر بود،یکبار که ما توی محوطه بودیم دیدم فرمانده با دو سرباز در حال قدم زدن توی اردوگاه است و با دیدن علیرضا به سراغ او آمد و دستی به شانه علیرضا زد .و گفت: ((می خواهم تو را به حانوت(فروشگاه) ببرم تا هر چه می خواهی برایت بخرم .))


علیرضا و جناب فرمانده به حانوت رفتند و فرمانده گفت:تو فقط بگو هر چه بخواهی برایت می خرم.


علیرضا نگاهی به تنقلات رنگارنگ توی حانوت انداخت و سرش را به طرف فرمانده برگرداند و گفت: قرآن!یک قرآن می خواهم.


فرمانده وارفت و با تعجب به این پسر بچه دوازده ساله نگاه کرد ، پسری با سن و سال علیرضا و با آن محدودیت هایی که اسارت برای پسربچه ای به سن او دارد؟! چطور از آن همه گذشته بود و فقط قرآنی خواسته بود .


فرمانده یک قرآن بزرگ با حاشیه نویسی و کشف الایات برای ما آورد که هر شب مهمان یک آسایشگاه بود. تا قبل از آن ما قرآن نداشتیم و از محفوظات بچه ها استفاده می کردیم.

 


«« و من الله التوفیق »»

«« مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان »»

 

{jcomments on}

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان


خاطره ای از آزاده احمدقلی افشاری اردوگاه شماره 9 رمادیه آسایشگاه 7


توی حیاط اردوگاه قدم می زدم، سرم را پایین انداخته و غرق در افکار خودم بودم که دیدم جوجه پرنده کوچکی جلوی پایم افتاده! جوجه کبوتر؟ توی اردوگاه!مدتی بود که کبوتری روی بلندگوی اردوگاه آشیانه ساخته بود و جوجه هاش از تخم درآمده بودند .



حالا جوجه هاش از لانه بیرون افتاده بودند خیلی زود بچه ها دور جوجه ها جمع شدند آمدن جوجه ها اتفاقی نبود که بشود ازآن چشم پوشی کرد جوجه ها را بردیم توی آسایشگاه ، همه به کبوترها می رسیدند و ناز و نوازششان می کردند کبوترها اهلی شده بودند و دور و بر بچه ها می پلکیدند.


جوجه ها هر  روز بزرگ تر می شدند و آن قدر بزرگ شده بودند که می بایست پرواز را تمرین می کردند جوجه ها را می پراندیم، کمی توی هوا بال و پر می زدند و کمی آن طرف تر می نشستند توی  یکی از تمرین ها یکی از کبوترها به آن طرف سیم های خاردار پرید سربازی که درحال نگهبانی آن طرف سیم ها بود دستش را دراز کرد و کبوتر را از لای سیم ها بیرون کشید و مغرورانه با یک حرکت سر کبوتر بخت برگشته را از گردنش جداکرد و رو به ما گفت: اگر شما هم به این طرف بیایید همین کار  را با شما می کنم و لاشه بی سر کبوتر را گوشه ای انداخت .


برای این کبوتر آزادی بهای گزافی داشت که گویا از آن چاره نیست. انگار سرنوشت این کبوترها خونین رقم خورده بود آن یکی کبوتر هم به پره های پنکه سقفی آسایشگاه برخورد و چینه دانش پاره شد ولی این یکی توی دامن ما افتاد ، با نخ و سوزن چینه دانش را دوختیم و آن قدر مراقبت کردیم تا خوب شد و جان گرفت .


تازه کبوتر جان گرفته بود که باخبر شدیم می خواهند ما را به سفر نجف و کربلا ببرند گفتیم بهتر است کبوتر هم با ما باشد به نجف رسیدیم و توی صحن حضرت امیر نشستیم و کبوتر را در میان انبوه کبوتران حضرت که بالای سرمان درحال پرواز بودند پرواز دادیم.


...همواره و در هر اتفاقی، پایان کار اهمیت دارد و چه پایان خوشی بود/


 


«« و من الله التوفیق »»

«« مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان »»

 

{jcomments on}

صفحه1 از3

درباره ما

متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما 

تماس با ما

متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما

  • Address : No 40 Baria Sreet 133/2 NewYork City, NY,United States

  • Email : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

  • Phone1 : 0123-4567-8910
    Phone2 : 0123-4567-8910

مطالب ویژه 3