به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان اصفهان


خاطره ای از آزاده عبدالحسین برزیده از موصل4


حاجی رفته بود، به درخواست او ارشد آسایشگاه شده بودم و برای همه امکانات محدود مسئولی قرار داده بودم حتی دو تا چراغ علاء الدین هر کدام مسئولی داشتند، ته این قصه معلوم نبود روزها بیرنگ و بی خبری از آزادی در گذر بود پس باید از همه چیز خوب نگهداری می شد و نظمی که به راحتی به دست نیامده بود باید حفظ می شد این یک جور قانون بقا بود.



من حوصله این مسئولیت را نداشتم بعد از دو سال که ارشد آسایشگاه بودم گفتم امسال نفس راحتی میکشم بی دغدغه سرم را پایین می اندازم و مشغول خودم میشوم اما گاهی نمی شد که نمی شد. حاجی گفت امسال هم کاندیدا شو گفتم به روی چشم وگرنه من که دنبال دردسر نبودم.


اضطراب، اضطراب. ده شب بعد از ارشد شدن شبها بیدار می ماندم و این هم قانون بود کسی که ارشد می شد باید ده شب شبها را بیدار می ماند و مراقب اوضاع آسایشگاه می بود.


بعد از دوازده شب بیخوابی گفتم یک امشب را چشم روی هم بگذارم چشمهام از بیخوابی می سوخت و توی دلم آشوب بود به زحمت خودم را سر پا نگه می داشتم آنقدر خسته بودم که به زمین سفت خوابگاهم و بالشی که زیر سرم نبود فکر نمیکردم .


یکی از بچه ها که با روحیات من آشنا بود گفت من امشب نگهبانی میدهم تو با خیال راحت بخواب هنوز سرم به زمین نرسیده بود که صدای نگهبان بلند شد: عبدالحسین عبدالحسین.


سرم را چرخاندم دیدم با باتوم از پشت پنجره به یکی از بچه ها اشاره کرد وگفت به او بگو برود بخوابد.یکی از بچه ها بود که به خاطر افسردگی شدید تعادل روانیش را از دست داده بود و سرپا ایستاده بود و مشغول جر و بحث با خوش بود و دستهایش را با طرف دیوار تکان می داد و انگار داشت با کسی صحبت می کرد و  گفتگویشان گل انداخته بود بعد نشست و بی مقدمه شروع به نوشتن وصیت نامه کرد .


سنگینی عجیبی در سرم احساس میکردم، انگار هفت هشت کیلو شده بود و گردنم به زحمت آنرا تحمل می کرد. گفتم فلانی و چند مرتبه به اسم او را صدا کردم گفتم برو بگیر بخواب اعتنایی نکرد بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و دستی روی
شانه اش گذاشتم گفتم داداش برو بگیر بخواب از من اصرار و از او انکار یکمرتبه عصبانی شد و با صدای بلند گفت: این عبدالحسین برزیده نیست این معاویه ابن ابی سفیان است.


گفتم من معاویه ام اما تو هم برو بخواب ،تسلیم شد.نگاهی به نگهبان که پشت پنجره ایستاده بود انداختم و گفتم انا عاجز ولله انا عاجز.


صبح آن روز توی اختلاف بین بچه ها و چند نفر اهل تسننی که در آسایشگاه بودند بر سر تقسیم آب برای وضو حکم داده بودم و کلی آیه و نشانه آورده بودم و حالامعاویه شده بودم گفتم چه روزی بود امروز که صبح مفتی بودم و شب معاویه و یکسال دیگر با این دردسر ها سپری شد و قصه ادامه داشت.



انتهای پیام / م

{jcomments on}

  • 0 نظر
  • خواندن 1888 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: چوب خدا (حمید آبدار) »

نظر دادن

درباره ما

متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما متن درباره ما 

تماس با ما

متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما متن تماس با ما

  • Address : No 40 Baria Sreet 133/2 NewYork City, NY,United States

  • Email : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

  • Phone1 : 0123-4567-8910
    Phone2 : 0123-4567-8910

مطالب ویژه 2

مطالب ویژه 3